خانم و آقای نویسنده‌ی جوان، عضو سرطانی را قطع کن!

من داستان‌هایم را زیاد بازنویسی می‌کنم. این را کسانی‌که سال‌هاست که در کنارم هستند و فرآیند نوشتنم را دیده‌اند، خوب می‌دانند. بارها گفته‌ام که شمار بازنویسی‌های «شب بازی» از دستم در رفته است. مجموعه داستانی تکمیل شده داشتم و ناشری هم برای انتشارش اعلام آمادگی کرده بود اما باز افتاده‌ام به جانش و برای بار نمی‌دانم چندم دارم بازنویسی‌اش می‌کنم. این‌ها را گفتم تا همین اول کاری قراری بگذاریم. «من از بازنویسی نمی‌ترسم.»

نقل کرده اند که ارنست همینگوی گفته است: « از نود و یک صفحه مزخرفات، یک صفحه شاهکار در می‌آید.» یا  «اولین دست‌نویس هر داستانی مزخرف است، باید بارها بازنویسی کرد.» راستش من با آن یگانه‌ی دوران موافقم. هیچ‌وقت داستانی از خودم ندیدم که با بازنویسی‌های متعدد از مرز فاجعه به درجه مقبولیت نزدیک نشده باشد. این وسط بوده‌اند داستان‌هایی که آنقدر خام‌دستانه نوشته شده بودند که بازنویسی‌ها هم به دادشان نرسید و صرفا با حرام کردن کاغذ موجبات ضرر به محیط زیست را فراهم آوردند اما تعدادشان انگشت‌شمار بوده است.

همه در معرض سرطانیم!

تصویر مری در حال نوشتن

من این حرف‌ها را قبول دارم اما می‌خواهم از اتفاقی که ممکن است برای هرکدام از ما بیفتد حرف بزنم. ایده‌ای در ذهن پرورانده‌ایم، ایده‌ای که گمان می‌رود از دردی درونی یا از بازتاب دردی بیرونی جوشیده. می‌نشینی به نوشتن، در فرآیند نوشتن آنقدر با طرح‌های فرعی دست به گریبان می‌شوی و اینقدر خرده داستان‌های جذاب به داستانت اضافه می‌کنی که ایده‌ی اصلی‌ات، آنکه پایت را توی این داستان کشیده، کم‌رنگ می‌شود. یک‌جایی آنچه نوشته‌ای بزرگتر از ایده‌ات می‌شود. آنقدر بزرگتر که دیگر وجود ایده‌ی اولیه به داستانت ضربه می‌زند. حالا باید بنشینی و عزا بگیری که با این عضو سرطانی چه باید بکنم؟

آری این ایده‌ها عضو سرطانی کالبد داستانت شده‌اند. دوست‌شان داری، نمی‌توانی از آن‌ها دل بکنی اما می‌بینی که برای داستانت ضرر دارند. می‌افتی به بالا و پایین کردن، به جنگ واژه‌ها می‌روی، انگار پی دارویی می‌گردی تا ضمن سلامت داستان، این عضو سرطانی را هم با خودت نگه داری، اما زهی خیال باطل.  بارها به دوستانی که جوانترند (من خودم جوانم، جوسازی نکنید!) توصیه می‌کنم که «با داستان‌تان بی‌رحم باشید». اما راستش خودم گاهی دچار این جنگ درونی می‌شوم. چطور باید از این عضو سرطانی دوست‌داشتنی دست بکشم؟ راستش شبیه زنی هستم که باید از سینه‌اش دل بکند، تا سرپا بماند. گاهی حس‌ها اینگونه میان جنسیت‌ها به اشتراک گذاشته می‌شوند! دردناک.

این پست دارای 2 دیدگاه است

  1. سوسن جعفری

    سلام.
    چقدر خوب که برگشتید به وبلاگنویسی. من اما هرگز نتوانستم از وبلاگنویسی فاصله بگیرم و ماندم و ماندم و ماندم و احساس می‌کنم به قول آیدا کارپه، وبلاگ استعداد نویسندگی ماها را ضایع کرد. مطلبتان را خواندم آیا امکانش هست آدرس ایمیلتان را به من بدهید؟

    1. مجتبی تقوی‌زاد

      سلام و عرض ادب
      راستش اینکه نوشتن وبلاگ جلوی نویسندگی را بگیرد، شاید خیلی گزاره‌ی درستی نباشد. نوشتن سخت است. خیلی سخت. این وسط باید تصمیم بگیری ایده‌ها و سوژه‌هایت را کجا خرج کنی؟
      mojtabataghavizad@gmail.com
      در خدمتم.

دیدگاهتان را بنویسید