کتابهای درسی ما در دوران تحصیل پر بود از متون کهن که یحتمل بسیاری از ما از آن فرار میکردیم. قرار بود معنای لغتها راه حفظ کنیم، فعل و فاعل و صفت و ضمیر و … را از میانشان کشف کنیم و سر آخر نمرهای بگیریم و از دست این درس راحت شویم. راستش گاهی فکر میکنم با وجود چنین گنجینهای در ادبیات فارسی -که بخشی از آن در کتابهای درسیمان تبلور داشت- چگونه نسل ما از نگارش یک متن ساده، عاجز است؟
دوستی داریم که بنا به موقعیتش باید سخنوری قوی باشد اما از این موهبت بیبهره است و خود خوب این را میداند. شبی در مهمانیای از من پرسید: «آقا برای اینکه بتونم خوب حرف بزنم، چه کار باید بکنم؟»

همانطور که میوه را به دهانم میبردم، گفتم: «متون کهن بخون آقا. بوستان بخون. تذکره بخون.»
با چشمهای درشت نگاهم کرد: «قراره برای آدمای امروزی حرف بزنما، نه آدمای قرن 4 و 5»
این همان نقطهی جدایی است. این جدایی به زعم من به همان شیوهی غلط آموزشی در دوران تحصیل باز میگردد که موجب عدم دریافت التذاذ ادبی از این متون بیبدیل شده است. چندنفرمان حکایات بوستانی که در دوران تحصیل خواندیم را به یاد دارد؟ راستش من که چیزی از آن دوران به خاطر ندارم. هرچه در یاد من از متون کهن مانده، خارج از دوران تحصیل و در دورهایست که مشق داستان میکردم – و میکنم-.
بیشک متون کهن یکی از مهمترین راهکارهای پرورش زبان، نثر و سخنوری است. منبع غنی واژهها، ساختها، ریتم و صدالبته محتوا. نمیدانم چطور میشود خاطره دروس زبان و ادبیات فارسی دوران تحصیل را از ذهن آدمها زدود اما من به هرکس که میرسم، مدام میگویم: «متون کهن بخون آقا. متون کهن بخون که کلید زبانه.»
در این میان میخواهم درِگوشی مطلب دیگری هم بگویم: «برای تقویت نثر، تقویت زبان و تقویت سخنوری متون کهن را به صدای پچپچ بخوانید. بگذارید صدای ساطع شده از دهانتان به آرامی در گوشتان بنشیند.» این را عمل کنید و جادویش را ببینید.
در همین رابطه بخوانید: